بایگانی

بایگانیِ دستهٔ ‘محمود :برای دو عبدالله در بند’

برای دو عبدالله در بند

ژوئیه 14, 2009 ۱ دیدگاه

برای دو عبدالله در بند

محمود سعید زاده

شنیده بودم شبانه به ستادی در قیطریه حمله شده، شب قبل از دستگیریش بود زنگ زدم گفتم دکتر چه خبر؟ مثل همیشه خندید وگفت مثل اینکه شرکت در انتخابات هم جرم شده ما که خبر نداریم… همه می دانند رابطه استادی وشاگردی رابطه خاصی است من دو سال شاگرد عبداله رمضان زاده بودم و 6 ماه هم با راهنمایی او رساله ام را نوشتم. در آن 6 ماه به خودم حق می دادم وقت وبی وقت با او تماس بگیرم و راهنمایی بخواهم و کلنجار بروم. گاهی پیش می آمد در خیابان قرار می گذاشتیم. محال است کسی با رمضان زاده حشر ونشر داشته باشد واو را دوست نداشته باشد. حتی شاگردانی که با او اختلاف فکری داشتند شخصیت او را دوست می داشتند. اتفاقا در دوره ما دو نفر که الان لباسهای کاملا شخصی دارند وآن موقع هم لباس شخصی بودند، ترجیح دادند رساله را با اوبگیرند ومدام با او در تماس بودند. مردی خنده رو، شاداب، شجاع ودر عین حال جدی و با صلابت از جنس کوه وکاوه و کرد. با هم قرار داشتیم او رفته بود نماز بخواند ومن هم در اتاقش نشسته بودم. وقتی آمد من با گلایه گفتم: دکتر آنچه در پسا اصلاحات می گذرد حاصل دوران اصلاحات است. عطری، افشاری، حقیقت جو و مهندس موسوی خوئینی که از حامیان شما در جنبش دانشجویی بودند حتی مجال نداشتند به عنوان شهروندانی عادی در این مملکت زندگی کنند. شما باید از دکتر احمدی نژاد یاد می گرفتید. جایگاه بذر پاش و… که هیچ جایگاهی در میان دانشجویان نداشتند را با فعالان جنبش دانشجویی مقایسه کنید؟ دکتر نگاهم کرد و گفت ما که اشتباه زیاد کردیم و منکرش هم نمی شویم. اما اینجا را موافق شما نیستم چون ما به وصیت علی (ع) عمل کردیم که فرمود حکومت طعمه نیست که بتوانید بین دوستان ونزدیکانتان تقسیم کنید. ما اگر یک ریال حیف ومیل می کردیم الان کوس رسوایی ما را در عالم می زدند و ما هم اینقدر زبانمان دراز نبود، اگربه نزدیکانمان پست ومقام می دادیم الان تیتر اول روزنامه کیهان بودیم. اگر آلوده بودیم الان باید باج می دادیم. بحث آن روز ما با ورود مهمانی ناتمام ماند وعبداله رمضان زاده تا روزی که دستگیر شد هم باج نداد وهم زبانش دراز ماند. شاید باورتان نشود که آن مرد خوش پوش ومغرور پشت صفحه های تلویزیون چقدر مهربان است و ساده. خوشبختانه هنوز نیروی خدماتی طبقه سوم دانشکده حقوق وعلوم سیاسی دانشگاه تهران را به جرم انقلاب مخملی دستگیر نکرده اند که شهادت می دهد اغلب نهارهای عبداله رمضان زاده نان و ماست و چای شیرین بود و گاهی ماست هم نداشت. این اواخر حتی آپارتمان محل سکونتش را که با دوراندیشی یک مهندس کرد صاحب شده بود برای فروش گذاشته بود. اینها البته نه از سر ریا وتملق وساده زیستی بلکه از سر اضطرار بود. دکتر خیلی مراجعه کننده داشت و مدام از او انتظار داشتند هرکس به هرنحوی در هر جایی به مشکلی بر می خورد تلفن رمضان زاده را به صدا در می آورد. گاهی غمگین می شد که نمی‌تواند گره ای از کاری بگشاید و مدام همنشین غصه دیگران بود. عبداله رمضان زاده شاگردان زیادی داشته و دارد بعضی از آنها الان در پست های مهم هستند و بعضی چون من فال حافظ می گیرند اما عبداله رمضان زاده برای همه ما نه یک معلم که یک الگو و نماد یک مرد صادق، نجیب وشریف بود وهست. برای زندانی کردن رمضان زاده نیازی به پرونده سازی نیست کافی است یکی از سخنرانیهای او را مصداق اقدام علیه امنیت ملی قلمداد کنید. اصلا چه لزومی دارد دلیل داشته باشید شما قدرت دارید او را به ده سال، بیست سال چه می دانم به هرچقدر دوست دارید محکوم کنید اما از او اعتراف نگیرید. ما شاگردان او سیاست خوانده ایم، ملزومات ایستادن در قدرت را می دانیم، معذورات شما را بهتر از دیگران درک می کنیم، هراس شما را می فهمیم، روشهای اعتراف گیری را هم خوانده ایم، بی اعتبار کردن دیگران را هم شنیده ایم. اینها همه از تبعات ایستادن در ارتفاع قدرت غیر پاسخگو برای مدت طولانی است. اما الان برای این گونه کارها یک کم دیر شده است. لوس شده است، نخ نما شده است، رنگ و رو رفته است. از این بیش تر باورهای ما را ویران نکنید، عقاید ما را لگد مال نکنید، به روئیاهای ما خیانت نکنید، سالهای خوب پشت میز وصندلی نشستن ما در دانشگاه را به لجن نکشید واندوخته ها و دانسته های ما را به سخره نگیرید. رمضان زاده را اعدام کنید. اما شرافت این مرد شریف وهمه دانسته ها و دیده‌های ما را به بازی نگیرید. بگذارید الگوی یک مرد صادق وشریف ونجیب وشجاع را در ذهن داشته باشیم. بگذارید عبداله رمضان زاده واقعی که ما با او حشر ونشر داشتیم برایمان بماند. اورا زندانی کنید از او تعهد بگیرید که دیگر سخنگوی هیچ حزب و دولت وگروهی نشود. اورا تبعید کنید اما او را با خودش بیگانه نکنید اورا آن صلابت را آن مرد مغرور نازک دل را به فرومایگان نسپارید. او دانشگاهی است، استاد است حرمت دارد اورا به کتاب سوزها وچماق به دستها نسپارید. آنها نه می دانند ونه می توانند بزرگان را اکرام بدارند. آنها از مرد واز مردانگی گریزانند. عبداله را با نامردان ونامردمان تنها رها نکنید بگذارید نسل ما هم که پهلوانش دست می بوسد و در برابر قدرت کرنش می کند؛ نسل ما هم که نه تختی دارد و نه پوریای ولی، خاطره ای از پهلوانی و مردانگی در ذهن داشته باشد. رمضان زاده را بکشید، اعدامش کنید اما اورا که مغرور است تحقیر نکنید. اورا در برابرهمسر وفرزندانش کوچک نکنید. بگذارید ما هم از نسل استادان و مدیران شما فقط کردان ها را ندیده باشیم. بگذارید به آیندگانمان بگوییم مردانه زیستن، با اعتبار زیستن و ساده زیستن الزاما به معنی در قدرت وبا قدرت زیستن نیست. تا به آیندگانمان بگوییم همه دانستنی ها الزاما در علم سیاست و فلسفه قدرت نیست، دانستنی های زیادی است که باید نسل ما ونسل آینده از امثال عبداله رمضان زاده باید بیاموزد.
واما عبدالله دیگر ساده، صمیمی، پرکار، بلندپرواز وعجیب. یکی از دوستان می گفت همه آدمها بالاخره به نوعی به هم شبیه هستند یا الگوهای در زندگی دارند که خود را به او شبیه می کنند. اما این عبداله مومنی شبیه هیچ کس تو دنیا نیست و اتفاقا این دوست ما درست می گفت. عبداله هم بزرگ است وهم بچه است. آنگاه که راحت می تواند گریه کند بچه می شود وآنگاه که در نوجوانی سرپرستی خانواده برادر شهیدش را بعهده می گیرد بزرگ است. من وعبدالله بیشتراز آنکه دو هم حزبی باشیم با هم دوست هستیم واتفاقا در مورد سیاست هم با هم حرف نمی زنیم چون عبدالله یا فرصت نمی دهد یا فرصت نمی کند. او نماد یک مرد ساده و صمیمی روستایی است. اگر اندک عقلانیتی حاکم بود حتما به عبدالله جایزه می دادند که با وجود همه گرفتاریهای که دارد نتوانسه است رنج ودرد جامعه را نادیده بگیرد و در این راه هزینه می دهد. عبدالله برای همه کسانی که او را می شناسند نه یک عنصر صرفا سیاسی بلکه بیشتر یک دوست صمیمی وصادق است. روا نیست عبدالله را له کنید. روا مدارید عبدالله را آزار دهید. عبداله را آزاد کنید او فقط نماد نسلی است که تصور غلط از شما واز قدرت دارد و شعارهای شما را در مورد آزادی باور کرده است. او یک معلم است با گچ و تخته سیاه آشناست. نخواهید گچ را سیاه و تخته را سفید بیاموزد و بیاموزاند. عبداله ناگفته ای برای گفتن ندارد .او هیچ لایه وپوسته ای غیر از صداقت ندارد. جرم عبدالله این است فکر می‌کرد می تواند با دستان نحیفش گلوی هیولای قدرت را فشار دهد تا جامعه مدنی را نبلعد. او اشتباه کرده است که تصور کرده است انسان حرمت دارد ومی تواند نسبت به سرنوشت همنوعانش حساس باشد. عبدالله را آزاد کنید او هم سن وسال فرزندان شماست که در ناز و نعمت زندگی می کنند و شما را خون به دل کرده اند. عبدالله یادگار است بوی شهید می دهد بوی شجاعت می دهد، امانت دار راه شهید است. از ظلم متنفر است از ریا بیزار است، نامردمی را نمی پسندد، سرپرست خانواده شهید است. هنوز بوی خون و خاک و آرزو و صداقت می دهد. رهایش کنید. او را با طناب های مبهم ذهنتان به بندهای نامرئی توطئه متصلش نکنید. عبداله جوان است مثل خیلی های دیگر بزرگ می شود، آرام می‌شود یا از این مملکت می رود یا کنج خانه ای دق می کند ومی میرد. عبداله را به امیر و حمید و رقیه برگردانید بگذارید نگاههای معصومشان در هم آمیخته شوند .بگذارید داشته های کم ونداشته های زیادشان را با هم تقسیم کنند .بگذارید ساده بمانند، صمیمی بمانند، در نظام بمانند. نگذارید دلهای نازک حمید وامیر خردسال که باید پرعشق باشند پر کینه شود. حمید وامیر با پدر کم‌سن و سال خود دوست هستند ناگفته ای باهم ندارند. روا مدارید عبدالله چیزهای بگوید که حمید و امیر هم می دانند واقعیت ندارد رهایشان کنید، بیشتر از این کبوترکشی نکنید. بیشتر از این نامردمی نکنید.

منبع : بامداد خبر

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.