دلنوشته محمدتقی رمضانزاده خطاب به برادر در بندش
محمدتقی رمضان زاده
هفتههای بسیج در دوران کودکی و نوجوانی، زمان مرور خاطرات خانوادگی ام بود. در آن دوره در تمام ایام سال بالاخره یکی از برادرانم در جبهه های نبرد با متجاوزین بودند. نامه نگاری کودکانه با آنها باعث میشد که حس کنم من هم از قبیله این شجاع مردانم. نصرتاله، عبداله، محمدعزیز، علی محمد و سایرین از نمازگزاران آن روز مسجد امام رضای کوی سیزده آبان، آن دوران را مانند من به یاد میآورند.
هر از گاهی خبر شهادت یکی از آشنایان در محله پخش می شد. هر از گاهی یکی از این دوستان را مجروح و جانباز می دیدیم و در این بین سهم برادران من هم جانبازی بود. اما زمانی که آقا عبداله به عنوان نمونه عقلانیت، تشخص و تعهد به جبهه می رفت، حس عجیبی در من بوجود می آمد. حسی از جنس افتخار، سربلندی و رضایت از خانواده.
در چند روز اخیر سری به آلبوم عکس های جبهه برادر سربلندم، جناب آقای دکتر عبداله رمضان زاده زدم. عکس هایی از حضور در مناطق عملیاتی بیت المقدس، خیبر، کربلای پنج، والفجر ده و… . چهره او در نمایش دادگاه تابستان امسال در مقابل چشمانم ظاهر شد با خشمی عمیق و صلابتی از جنس همان روزگار.
سلام بر تمام بسیجیان دوره مردانگی، دوره حماسه، آتش و خون. سلام به برادرم عبداله….





